تبليغاتX
این آدما

این آدما

قصه جدایی ما آدما، قصه دوری ماست از خودمون، قصه‌ی "سادگی"ی گم شدمون

 

 

از این پس مرا این‌جا بخوانيد:

 

 

www.inadama.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:34  توسط یه آدم کوچولو 

جایی خواندم:

درهای قلبم و خانه‌ام را بیشتر بستم

تا دلش برایم بیشتر تنگ شود

.

.

.

.

فراموشم کرد

 

در پاسخش گفتم:

درها را که ببندی کسی از پنجره وارد نمی‌شود...

درها را که ببندی تو می‌مانی و تو...

درها را که ببندی دلت آشوب می شود از دری که نمی‌دانی، در بیرون آن چه انتظارت را می‌کشد...

...

درها را اگر باز کنی، شايد کسی نباشد که سلامت دهد...

درها را اگر باز کنی...

نمی‌دانم، کسی هم نمی‌داند درها را اگر باز کنی چه می‌شود!

 

دلتنگي‌هاي من:

من به دنبال رد پاي تو مي‌آيم،

پس چرا به تو نمي‌رسم؟!

 

پ.ن:

۱- جايي خواندم: هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مراقب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

۲- سحربانو من رو به يك بازي دعوت كرده (تصور كنم الان سال ۱۴۰۰ شمسي است)، فكر كردن به اين موضوع سخته، ۱۲ سال ديگه من يه آدم ۴۱ ساله هستم با دنيايي كه هيچ تصوري نمي‌تونم ازش داشته باشم، آرزوهاي اندكي كه احتمالا رو دستم مونده يا شايدم برعكس، نمي‌دونم واقعاً نمي‌دونم، شايد اصلاً عمرم به اين دنيا نبود، شايد ...

۳- شايد هنوز اميدوارم، شايد ...

۴- همين‌جوري بدون دليل تا مدت نامعلومي تصميم گرفتم عكسي براي پست‌هام نذارم!

۵- چندبار بايد به چشم تو بشكنم آروم بگيري، بگو چقدر گريه كنم تا ديگه از پيشم نري، بگو چقدر اشك بريزم تا منو تنها نذاري ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 0:41  توسط یه آدم کوچولو  | 

۱۱ فروردين ساعت ۴ صبح "يه آدم كوچولو"يي تو بيمارستان شريعتي تهران به دنيا اومد كه به‌جاي فروردين بايد خرداد به‌دنيا ميومد! اين نوزاد فقط ۲ كيلو و ۵۰۰ گرم وزن داشت، انقدر كوچيك بود كه حتي مامانش هم مي‌ترسيد بغلش كنه!!!! حالا اين كوچولو انقدر بزرگ شده كه بازهم مامانش نمي‌تونه بغلش كنه!!! اين كوچولو آرزوهاي زيادي توي زندگيش نداره اما تا فكرش رو بكنيد رؤياهاي جورواجور تو سرش هست. خودش فكر مي‌كنه آدم مهربونيه، همه‌رو دوست داره (به‌جز يه ۳-۲ نفر)، صداقت داره، اهل رياكاري نيست. خوب يه ايرادايي هم داره مثلا يه كم زود عصباني مي‌شه (اما زود آروم مي‌شه)، بعضي‌ وقت‌ها دست به كاراي احمقانه مي‌زنه، دوست داره خودش همه‌چيز رو تجربه كنه و و و ... بله اين "آدم كوچولوي مثلا بزرگ شده" من هستم كه حالا ۲۹ بهار رو پشت سر گذاشتم (لطفاً "دو" رو "يك" بخونيد). تولدم مبارك!!!!

نمي‌گم تولد يك سال به مرگ نزديك‌ترم مي‌كنه، چون مهم نيست كه چه زماني از اين دنيا مي‌رم، مهم اينه كه توي سال‌هايي كه گذشت درست زندگي كرده باشم. اميدوارم "بد" نبوده باشم.

 

دلتنگي‌هاي من:

به دنبال معجزه بودم، اما ندانستم آنچه هر روز رخ مي‌دهد، خود معجزه است!!!

 

پ.ن:

۱- جايي خواندم: شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري از افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي آن‌ها را يافتي بهتر مي‌تواني شكرگزار باشي.

۲- يازدهم فروردين تولد دوست بسيار عزيزم محسن هم هست، تولدت مبارك.

۳- بهار، اي فصل زيبايي‌ها، خواهش مي‌كنم امسال با من دوست باش!

۴- متهم به بي‌انصافي شدم، تو انصاف را برايم معنا كن!

۵- تو يه روز سبزي يه روز زرد، يه روز همدردي يه روز درد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 17:4  توسط یه آدم کوچولو  | 

پيدايي نوروز، تقديم به تمام ايران‌دوستان

جامعه‌ي پيش از جمشيد ديوسالاري بود، ديوان بر مردم مسلط بودند و حاصل دسترنج آن‌ها را به يغما مي‌بردند و مردم از گرسنگي و بي‌چيزي ناتوان و درمانده بودند. مردم زير فرمان ديوان نيز از آن‌ها بهتر نبودند و در فساد و تباهي فرو رفته بودند. با اين شرايط اجتماعي، جمشيد بر عليه ديوان به مبارزه پرداخت. پس از سال‌ها پيكار و نبرد بي‌امان بر آن‌ها پيروز شد و ديوان به خدمت جم درآمدند.

جمشيد اين پيروزي بزرگ را جشن گرفت. از آن‌جايي كه اين انقلاب براي پايداري، مساوات و آزادي در ميان مردم انجام شده بود، جمشيد روزي را براي برگزاري مراسم جشن پيروزي برگزيد تا رسميت آن را اعلام كند، پس انجام جشن را روز اول فروردين قرار داد. (اين روز طبيعت نيز در اعتدال است و سرما و گرما كه مظهر ستم هستند در اين روز وجود ندارد. شب و روز باهم برابرند و اين‌ها ويژگي‌ها و مظهر اعتدال و مساواتند.) در اين ماه جشن‌هاي ديگري هم وجود داشت، جمشيد اين جشن‌ها را درهم آميخت و از اين آميختگي روزي بس بزرگ و جشني بس باشكوه به نام جشن نوروز بنياد نهاد و در نخستين روز جشن، آزادي، مساوات و عدالت را به همگان بشارت داد. از آن پس جنگ و ستيز از ميان مردم رخت بربست. جمشيد كارها را ميان مردم قسمت كرد و تمام مباني جامعه ديوسالاري را دگرگون كرد. به دليل اين‌كه، اين انقلاب و جشن به سود مردم بود، بسيار شادي كردند و بر تخت جمشيد گوهر افشاندند و پايكوبي كردند و آن روز خجسته را نوروز خواندند. از اين قرار نوروز جشني مردمي و ملي شد.

منبع: نوروز جمشيد، دكتر جواد برومند سعيد

دلتنگي‌هاي من:

هرچه دلتنگی‌هایم سر به فلک بکشد،

من به زمین نزدیک‌تر می‌شوم

 

پ.ن:

۱- جايي خواندم: اكثر مردم خودشان نيستند. افكارشان آراء ديگران است، زندگي‌شان تقليد است و عواطف آن‌ها گرته‌برداري است.

۲- در سالي كه گذشت تلخي لحظاتم اين‌گونه رقم خورد كه، نه سَلامَتْ را فهميدم نه خداحافظيت را.

۳- سال نو مبارك!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:12  توسط یه آدم کوچولو  | 

شب‌ها،

بي‌خوابي و كابوس

 روزها،

بيداري و كابوس

 شب‌ها

در انديشه‌ي روزها

 و روزها،

 انديشةي شب‌هايي كه با انديشه‌ات ويرانم كردي!  

 و شب‌ها و شب‌ها،

انديشه‌ي روزهايي كه با انديشه‌ام ويران شدم

...

 در شب‌هايم

فكر پرواز

 در روزهايم

بالي شكسته

 فكر پرواز هميشه برايم وجود دارد

تو...

اما...

گاهي هستي و هميشه نيستي...

 تو با انديشه‌ات، انديشه‌ام را ويران كردي

 سال‌ها بايد بگذرد تا فكر پرواز

از سرم پرواز كند

هرگز...

با، بال شكسته پرواز ممكن نيست

تو و فكر پرواز و بال شكسته ...

 

 

دلتنگي‌هاي من:

خواستم تنهايي‌ام را با كسي پُر كنم

گشتم، از خودم بهتر پيدا نكردم!

 

پ.ن:

۱- جايي خواندم: دوست واقعي كسي است كه دست‌هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

۲- اين روزها ماه و خورشيد هر دو در كنار هم در آسمان هستند! اين يعني نشانه؟!

۳- هواي اين روزها بهاريه بهاريه، چرا هواي دل من بهاري نمي‌شه؟

۴- دل اسير آرزوهاي محاله ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:11  توسط یه آدم کوچولو  |