تبليغاتX
این آدما

دراز به دراز افتاده بود كنار خيابون، دوروبرش پر شده بود از پول خرد و اسكناس‌هايي كه درشت‌ترينش‌ ۵۰۰ تومني بود. جمعيت دورش حلقه زده بود، يعني ديدن يه آدمي كه ديگه زنده نيست انقدر ديدني بود؟!!! چند لحظه‌ي بعد خودم هم يكي از همون جمعيت بودم!!!!!

قد بلند بود، چهره‌اي معمولي داشت و۲۵-۲۴ ساله به‌نظر مي‌رسيد. لباس‌هايي مندرس و رنگ و رو رفته به تن داشت و كفش‌هايي كه خيلي نو بود!!!!! از همون لحظه‌ي اول برق كفش‌ها منو گرفت، انگار كه همين الان از يكي از اون فروشگاه‌هاي گرون قيمت بالاي شهر خريده شده بودن!!! اما لباس‌ها !!!!

چشمم به كفش‌ها بود كه صاحب پارچه‌فروشي اون‌ور خيابون يك پارچه آبي آسموني كه خيلي هم چرك شده بود و آورد و انداخت روي جوون. پارچه همه‌ي هيكل جوون رو گرفت، اما كفش‌‌ها از زير پارچه بيرون موند!! از بین جمعيت اومدم بيرون درحالي كه فكرم پيش كفش‌ها بود!!!!

 

 

 

دلتنگي‌هاي من:

نه !!!

نقابم را برندار،

مي‌خواهم هم‌رنگ جماعت شوم،

رسوايي دیگر بس است!!!!!

 

پ.ن:

طوري نيست اگه آدم برای کسي که دوستش داره غرورشو از دست بده . . . ولي فاجعه است که به خاطر غرورش کسي‌رو که دوست داره از دست بده!       (شکسپير )

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:27 توسط یه آدم کوچولو |

گمان مي‌كردم خاطره‌ها، با دفن زير خروارها خاك، از ارزش مي‌افتند و فراموش مي‌شوند، اشتباه مي‌كردم!! خاطره‌ها همانند عتيقه‌هاي زيرخاكي‌اند ، هرچه بيشتر مدفون بمانند، قيمتي‌تر مي‌شوند!!!

 

 

 

دلتنگي‌هاي من:

به دنبال استادي زبردست مي‌گردم،

آخر اين روزها هرچه مي‌كنم سازم كوك نمي‌شود!!!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:15 توسط یه آدم کوچولو |

اتاقم پر از مداد‌رنگي شده، انقدر مدادرنگي ريختم دوروبرم كه ديگه نمي‌شه تو اتاق راه رفت! مي‌خوام شكلي كه از تو كشيدم‌ رو رنگ كنم، اما نمي‌دونم تو رو بايد چه رنگي كرد!!!

تو چه رنگي هستي؟! نه سفيدي، نه سياه، نه آبي، نه قرمز، نه سبز...، نه تك‌ رنگي، نه تلفيقي از رنگ‌ها‌‌!!! تو به رنگ كدوم يكي از مدادهاي من هستي كه نمي‌تونم بين اين همه مداد رنگي پيدات كنم؟!!!

من فكر مي‌كنم همه‌ي آدما مثل مدادرنگي مي‌مونن! هركدوم يه رنگي دارن!

به نظر تو من چه رنگي هستم؟

 

 

دلتنگي‌هاي من:

كاش دارويي وجود داشت كه با اون مي‌شد همه‌ي گذشته رو فراموش ‌كرد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:42 توسط یه آدم کوچولو |

 پاهام رو جمع مي‌كنم و سرم رو مي‌ذارم روي زانوهام و چشم‌هام رو مي‌بندم، مقصر من نيستم، تقصير به گردن اون مطلبيه كه خوندم، گناه ما چي بود، مگه من و تو چيكار كرده بوديم؟؟!!! من و تو توي آتش كدوم آتش‌برافروزي كه معلوم نشد آتش رو با چه نيتي روشن كرده سوختيم؟؟!!! تو مي‌دوني؟؟!!! نه مي‌دونم تو نمي‌دوني، منم نمي‌دونم!!!

گناه من چي بود؟ كاش سكوت نمي‌كردي!!!! كاش حرف مي‌زدي، كاش عادت اين سكوت‌هاي تلخ رو كنار مي‌ذاشتي!!  اصلاً كي گفته ما آدما خودمون بايد همه‌چيز رو بدونيم؟؟!!! كي گفته ما فقط از روي رفتار و حركت آدما بايد بفهميم از چي ناراحت شدن؟!! كي گفته با حرف نزدن، همه‌چيز درست مي‌شه؟!!! آره، قبول دارم خيلي وقتا سكوت بهتر از حرف زدنه، اما اين نسخه‌ رو كه براي هر دردي نبايد تجويز كرد!!! چقدر از اين سكوت خسته‌ام، سكوتي كه صداي من توي اون مي‌شكنه!!

همين ديشب بود كه رفتم جلوي آينه، انگاري مي‌خواستم آينه تأييد يا تكذيبم كنه، يا نه مي‌خواستم آينه دلداريم بده، تا حالا به كسي نگفته بودم، من با آينه خيلي درددل مي‌كنم!!! وقتي حرفام با آينه تموم شد، يهو ديدم واي چقدر از موهاي سرم سفيد شده، اينا كجا بودن؟؟!!! يه چندتايي از اين تارهاي سفيد رو ديده بودم، اما اين همه؟؟!!! يعني من اين همه بزرگ شدم و خودم خبر نداشتم، يا اين‌كه، نه پير شدم؟؟!!! آينه زودي گفت مگه بزرگ و پير شدن به موي سفيده؟؟ مامان كه اومد تو اتاق گفتم مامان اينارو ديدي؟ مامان گفت ارثيه!!! به خاله‌ت رفتي!!! گفتم آره مامان از روزگار ارث گرفتم!!!! نگاهي كرد و گفت ديوونه!!! گفتم ديوونگي هم عالمي داره!!

ياد حرف يكي از دوستام افتادم همين سال گذشته بود كه اين رو به من گفت، يادته يه‌ بار قبلاً هم اين حرف رو بهت گفته بودم، اما تو از دستم ناراحت شدي، چون به خودت گرفتي!!! دوستم گفت: «وقتي از غم و ناراحتي‌هات براي مردم مي‌گي همه از دورت پراكنده مي‌شن، مردم خوششون نمي‌ياد از ناراحتي‌هاي تو بشنون!!» فكر كنم دوستم راست مي‌گفت، همه انقدر تو زندگي خودشون درگيري دارن كه حوصله‌ي شنيدن مصيبتاي تو رو ندارن!!! اما برام عجيبه پس چرا وقتي شادي، وقتي خوشحالي همه با تو هستن، باهات مي‌خندن و شادي مي‌كنن؟؟!!! يعني از شادي تو شاد هستن؟؟!! اگر اين‌جوريه پس چرا حوصله‌ي ناراحتيه تو رو ندارن؟؟!!! يا شايدم در كنار شادي‌هاي تو مي‌خوان دل گرفته‌ي خودشون رو شاد كنن!!!؟؟؟ شايدم هيچ‌كدوم!!!

نمي‌دونم چرا ياد اون دختري افتادم كه ديروز تو خيابون ديده بودمش، به شدت مشكل جسمي داشت، هيچ‌كدوم از اعضاي بدنش طبيعي نبود!! دختري كه فكر كنم تقريباً هم سن و سال من بود!! چرا اين دختر و خيلي‌هاي ديگه مثل اون نبايد طبيعي باشن؟! راز خلقت اين آدما چيه؟؟!! مي‌دوني من فكر مي‌كنم همه‌ي آدما يه رازي با خودش دارن!!! اما كشف اين راز براي هركسي به عهده‌ي خودشه! من كه هنوز نتونستم اين راز رو كشف كنم! درد زانوم و فكر داروي اين درد كه به‌خاطر وارداتي بودنش توي هيچ داروخانه‌اي پيدا نشد (آخه جلوي وارداتش رو گرفتن) فكرم رو از دختر جدا كرد، اما باعث نمي‌شه كه به خاطر اين درد خدا را شكر نكنم، درسته كه درد دارم، اما هنوز راه مي‌رم، هنوز از سلامتي برخوردارم، هنوز قلبم مي‌زنه، براي كسايي كه دوستشون دارم، هرچقدر هم كه اونا من رو دوست نداشته باشم، هنوز مي‌تونم به ديگران حتي يه كمي محبت كنم و اگر از دستم بربياد محبت ديگران رو جبران كنم، خدايا ازت ممنونم.

بايد برم، صدام مي‌كنن، مي‌دوني كه اين‌جا هميشه يه صداهايي هست!! فكر كنم خيلي حرف‌هاي بي‌ربط زدم، سر تو رو هم درد آوردم، البته هنوز دلتنگم و دلگير ولي خوب يكمي آروم شدم، اينم زمزمه‌ي قبل از رفتنم...

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

راهي نروم كه بي‌راه باشد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

همه‌چيز روبه‌راه و بر وفق مراد است و خوب...

تنها... تنها دل ما دل نيست...

آره...

 

 

دلتنگي‌هاي من:

وقتي گفتي «وقت گل ني برمي‌گردي!»

فراموش كردم بپرسم ني‌ها كِي گل مي‌دن!!

......

راستي ني‌ها چه فصلي گل مي‌دن؟!

 

پ.ن:

دلم خيلي براي مسافر كوچولو و معلمم تنگ شده، كاش...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:22 توسط یه آدم کوچولو |

معلم عزيزم سلام،

وقتي خواستم اين نامه رو برات بنويسم حرف‌هاي زيادي براي گفتن داشتم انقدر زياد كه فكر كنم چند صفحه‌اي مي‌شد، اما وقتي شروع كردم به نوشتن ديدم هيچي نمي‌تونم بنويسم، يعني نه اين‌كه نتونم بنويسم، نه، ديدم ننويسم بهتره به قول شاعر سكوت سرشار از ناگفته‌هاست. اما خواستم بگم، نمي‌دونم تو معلم خوبي نبودي يا من شاگرد تنبلي بودم!!!! چون درسايي رو كه بارها و بارها سعي كردي يادم بدي اصلاً ياد نگرفتم!!!!! مثلاً اين درس كه سعي كنم همش به فكر ديگران نباشم و كمي هم به فكر خودم و براي خودم باشم رو اصلاً ياد نگرفتم!!!! اگر خوب ياد گرفته بودم كه اين نامه به‌خاطر اذيت نشدن تو معلم عزيز، آخرين نامه نبود!!!!!

 

راستي معلم عزيزم، آهنگ اين وبلاگ تقديم به تو

 

امضاء: يه شاگرد تنبل كوچولو

 

 

دلتنگي‌هاي من:

من اين‌جا در سكوتم با گلبرگ‌هاي خشك‌ شده‌ي گل سرخ، به نيت خبري از تو فالي گرفتم...

آخرين گلبرگ‌ بدون خبري از تو، از ساقه جدا شد...

 

پ.ن:

اين پست، يك پست اختصاصي است براي معلمي كه مجبور شدم ديگر شاگردش نباشم.

معلم عزیزم دلم می خواهد باز هم معلم من باقی بمانی، بمان بمان بمان بمان...  

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:29 توسط یه آدم کوچولو |